غم دل
 

دل غمین

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
غم دل کتاب علم نیست، دفتر خاطرات نیست، نامه های عاشقانه نیست، فقط غم دله، دل نوشته هایی از جنس غم دل، غم دل من


» شهریور 1392
» مرداد 1392
» تیر 1392
» خرداد 1392
» اردیبهشت 1392
» فروردین 1392
» اسفند 1391
» منتظر
» آپلود عکس
» شیخ حسین انصاریان
» بوسه خدا
» سیاست دینی
» جمیل
» مهاجر
» استاد رحیم پور ازغدی
» نامه هایم به خدا
» صدف گرانبها
» موسسه فرهنگی اسراء
» بنیاد علوم وحیانی اسراء
» ریحانه
» شعرشعرا
» درموردخدا
» خاک ریز توبه
» استاد شجاعی
» استاد تحریری
» استاد سیدحسن عاملی
» استاد فروغی
» استاد عابدی
» هادی
» دل نوشته ها
» طلبه پاسخگو
» کلام اسلامی
» سفینه
» کرانه معرفت
» غم دل
» حضرت معصومه(س)
» بازگشت
» روحانی
» خداحافظ محمود...
» شیطان در بند رمضان
» نظر خدا
» کارگر
» امربه معروف...
» سید مهدی قوام
 

غم دل چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391
 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم آقا...اما... همان بهتر که نیایی...آخه وقتی به دلم مراجعه می کنم می بینم غمش با حضور شما از بین نمی ره،غم دل ما شما نیستی آقا، دل ما آدمای قرن حاضر و دهه حاضر و سال و ماه و هفته و روز و ساعت حاضر چیز دیگه ایه، غم ما نداشته های اعتباری ماست، غم ما از دست دادن داشته های زمینی ماست، دل ما غمگین گرانی هاست، درد ما گرانی پراید و اجاره زیاده، پسته هم که شده قوز بالا قوز...

چه بگویم که غم از دل نرود چون تو بیایی آقا...شما که نمی خوای به ما پراید بدی و برامون پسته بخری و خونه دارمون کنی، شما که نمی خوای ما تجمل گراتر بشیم و پز داشته های فرشی مون رو بدیم، شما که نمی خوای ما در خور و خواب و خشم و شهوت مان بلولیم و فربه تر بشیم... پس همان بهتر که نیایی آقا...

حداقل فعلا...


 

 
 
 

حضرت معصومه(س) دوشنبه یازدهم شهریور 1392
 

آمپاس

قربونش برم خدا رو که چقد مظلومه، با این که رحیمه ، کریمه، غفوره ، خیلی ام صبوره اما با این همه مظلومه، در بین ماها مظلومه، هیچ وقت ازش راضی نیستیم، همیشه شاکی ایم که چرا آخدا...

اهل بیتشم همینجورن، رحیم و کریم و غفور و صبورن اما با این همه خوبی که می کنن بازم مظلومن...

چن وقتی که نبودم تو وبلاگم، شدیدا تو فشار و استرس و به قول اون بنده خدا تو آمپاس بودم، آمپاساااااا...موقعیت شغلیم متزلزل شده بود، می گفتن باید برید از این شهر، یا استعفا یا انتقال، نمیشه اینجا بمونی، قانون مرکزه همه اونایی که  تو این چن سال جذب شدن باید برن، اونم در عرض یک هفته هم تصفیه هم انتقال...آخه مگه میشه تویه هفته محل زندگیتو، کارتو عوض کنی، تو این شرایط منتظر جواب دانشگاه هم بودم برا ارشد اونم تو همین شهر، آخه براش زحمت کشیده بودم قبول شده بودم مصاحبه رفته بودم به نتیجه نهاییش امیدوار بودم، اگه قرار باشه برم از این شهر که اونم منتفی میشه، خیلی شرایط بدی بود، که صابخونه محترممون هم بدترش کرد، تو همین روزا که اعصابم خورد بود و تو استرس بودم، دم ظهر در خونه رو زد، رفتم دیدم با یه زن و شوهر...هیچی اومدن خونه رو ببینن، گفت پسرم می خواد عروسی کنه پول کم داره، و شما هم چون می دونستیم پول کافی نداری که بدی گفتیم یکی دیگه بیاریم به جای شما...نمی دونم براتون قابل درکه این شرایط یا نه، اما همین قد بگم که از بس اعصابم خورد شد که نذاشتم بیان خونه رو ببینن، اما خوب قضیه جدی بود، خیلیم جدی بود، شانس من عجله هم داشتن، اما چیکار می تونستم بکنم؟ من که هنوز مطمئن نیستم که می تونم این شهر بمونم یا نه نمی تونستم دنبال خونه باشم که، صابخونم عجله داشت که بیرونمون که، دیگه داشت تحملم تموم میشد، شب رفتم حرم، حرم حضرت معصومه، آخه ما قم زندگی می کنیم، آره رفتم حرم اما متفاوت تر از همیشه، رفتم جلوی ضریح حضرت معصومه وایسادم و به حضرت گفتم: خانوم قرارمون این نبود، قرار نبود اینجوری باهامون برخورد کنید، ما به خاطر شما اومدیم قم، غربت و به جون خریدیم که درجوار شما باشیم، که همسایه شما باشیم، این رسم همسایه داری نیست، درسته که ما لیاقت شما رو نداریم، همسایه  خوبی نیستیم اما فکر می کردیم شما کریمه ای و حق همسایگی رو بجا میاری، گفتم خانوم فکرشم نمی کردم یه روز ما را از شهر خودت که دعوتمون کردی و ازخونه ای که خودت برامون جور کردی بیرونمون کنی، اونم اینجوری با این وضع اسفناک، تحقیرآمیز...خلاصه اینارو گفتم و از حرم زدم بیرون...

الان که دارم مینویسم ، دانشگاه باقرالعلوم قم قبول شدم، از تهرانم گفتند به خاطر درست می تونی چندسال تو قم بمونی، یه خونه شیک و تمیز و خوش قیمتم اجاره کردم و تا آخر هفته هم اسباب کشی می کنیم...

دیشب که شب شهادت امام صادق بود رفتم که برم حرم اما نتونستم برم تو، آخه روم نشد، خجالت کشیدم، برم چی بگم؟ بگم خانوم ممنون ، تشکر؟ بگم خانوم معذرت، ببخشید؟ از بی ادبیم خجالت کشیدم از بی معرفتیم شرمنده شدم، این خانوم چقدر مظلومه با این که کریمه اهل بیته...

بیشتر از خانوم از خودم شرمنده شدم، به خودم گفتم: آخه کی می خوای بزرگ بشی پسر؟  این همه استرس، ناراحتی، فشار، آمپاس، به خاطر چی؟ دنیا؟ کاش آدم می شدی، کاش یک دهم این فشارو برای آدم شدنت خرج می کردی...

خدایا کاش میشد منم در برابر مشکلات و سختی ها آرامش داشته باشم، مثل اولیائت مثل اهل بیتت در هر شرایطی تسلیم باشم، کاش می تونستم مثل امام حسین(ع) بگم الهی رضا برضاک...


 

 
 
 

بازگشت چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392
 


عید فطر

بچه تر که بودم، اواخر ماه رمضان سوالی ذهنم رو مشغول می کرد، که اگه ماه رمضان مبارکه، مهمونی خاص خداست، شرکت درش سعادته... چرا وقتی تموم میشه عید میشه ...؟ عید فطر حکمتش چیه بعد مهمونی خاص خدا؟ نمی تونستم این دوتا رو جمع کنم، دچار تناقض یا به قول شما پارادوکس می شدم...

یه خورده که بزرگتر شدم فهمیدم، فهمیدم که ماه رمضان که ماه خودسازی و تطهیره، ماه پوست اندازی و برگشته، به همین خاطر آخرش عیده، خوشیه، خوشحالی از بازگشت به اصل و اساسه، اصلا خود کلمه عید به معنی برگشته، برگشت از بدی به خوبی، از معاصی به محاسن، از غربت به فطرت... به همین خاطرم اسمش رو گذاشتن عید فطر، یعنی بازگشت به خود، به فطرت، به سرشت آدمیت...

عید فطر بر تمام بازگشتگان به فطرت مبارک...


 

 
 
 

روحانی چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392
 

حسن آمد

حسن با کلیدی خفن آمد

حسن آمد، او با حمایت آن دو تن آمد

حسن آمد، با کلید تدبیرو امید، امید بر ای سبد خرید، آمد

حسن آمد، در مراسم تحلیف، در پی مراد خویش، همچو یک مرید آمد

حسن آمد، او به همراه پیر، برای معرفی کابینه ای پیر، به تدبیر آن پیر، آمد

حسن آمد، با وزیر نفتی که اهل ترکمانچای است، با آن قراردادهایش

حسن آمد، اما وزیر شهر و راهش، که بیراهه رفته بود قبلش، در فتنه بود نقشش

حسن آمد، ولی  وزیر آموزش و پرورشش، نا معتقد است به روشش

همو که برای شورای شهر تهران، نبودش صلاحیت شورای نگهبان

حسن آمد، با وزیر اطلاعیت، که نداشت برای مجلس صلاحیت

حسن آمد، با وزیرانی اکثرا قابل قبول، به غیر این چند تن نامقبول

حسن آمد، با سخنرانی هایی خفن، برعلیه دشمنان وطن

حسن آمد،  با دولت اعتدال، و کابینه ای کارگذاربه جنگ افراط خیال

حسن آمد، با قامتی بلند، سینه ای ستبر، شانه ای چهارو سخنانی با وقار برای ایجاد اعتدال

حسن آمد، اما کابینه اش پیر است، سفرهای استانی برایشان دیر است

حسن آمد، خدا کند که مجلس اصولگرا، فراموش کند اصول نعل و میخ را

حسن آمد، خدا کند که نمایندگان لاریجانی، نکنند به بعض از وزرا اطمینانی

حسن آمد، خدا کند که منتخبان ملت خواه، ندهند رای اعتماد به وزیران ذلت خواه

حسن آمد، سربلند آمد، سرفراز رفتنش را از خدا خواهانم...

 


 

 
 
 

خداحافظ محمود... یکشنبه سیزدهم مرداد 1392
 

محمود رفت

محمود رفت، و دولت محمود نیز با او رفت...

محمود رفت، و شاید با رفتنش رائحه خوش خدمت نیز.برود..

محمود رفت، جوان آمد و پیر رفت...جوان رفت و پیر آمد...

محمود رفت، و کابینه جوان دگرباره پیر شد...

محمود رفت، یارانه و سهمیه و مهر و خانه را گذاشت و رفت...

محمود رفت، او با کوله باری از خدمت و زحمت رفت...

محمود رفت، اما دل شکست و دلشکسته رفت...

محمود رفت، بی خداحافظی نرفت، حلالیت گرفت و رفت...

محمود رفت، اما بعید می دانم برای استراحت رفته باشد...

محمود رفت، و جرأت و جسارت را هم با خود برد...

محمود رفت، عجل لولیک الفرجش در میان ملل را هم برد...

محمود رفت، ساده زیستی و ساده گویی و ساده خندی را هم برد...

محمود رفت، تا شاید بتواند اندکی هم بخوابد...

محمود رفت، بدون نامه ای برای فردا رفت...

محمود رفت، دیگر حرفی از نوکر بودن رئیس درمیان نیست

محمود رفت، بوسه بردست فقیران هم از مد افتاده شد...

محمود رفت، آخرش هم نگفت و رفت...

محمود رفت، بی ادعا و جنجال...

محمود رفت، و چه زود دل من برای او تنگ شد...

محمود رفت...

امیدوارم دوباره برگردد، اما تنها،

تنها در مشیت خدا...

نه در معیت مشاء...


 

 
 
 

شیطان در بند رمضان شنبه دوازدهم مرداد 1392
 

اعوذبالله من شر نفسی

اول ماه رمضان وقتی خطبه شعبانیه حضرت رسول(ص) را می خواندم، رسیدم به این فرازش که می فرمایند: شیاطین در این ماه به غل و زنجیر کشیده می شوند، «الشَّیاطینَ مَغلولَةٌ فَاسأَلوا رَبَّکُم ألاّ یُسَلِّطَها عَلَیکُم» خوشحال شدم، با خودم گفتم یک ماه از دستش خلاص می شوم وبا خیال راحت می توانم به خودم برسم، اما حالا که به آخرین روزهای ماه مبارک رسیده ایم، فکرش را که می کنم میبینم، نه راحت بودم و نه توانستم به خودم برسم، یعنی اصلا احساس نکردم که شیطان در مقابل من دست بسته بوده باشد. معاظ الله پیغمبر خدا دروغ که نگفته اند! یا این سخن شان صرفا طرح تشویقی ایرانسلی نبوده است که! پس گیر قضسه کجاست؟ چرا شیطان من مغلوله نیست؟ چرا مانند قبل در وجود من جولان میدهد و می تازاند؟

نتیجه ای که گرفتم برایم ناراحت کننده بود، اما جالب...آری آنقدر گناه و معصیت کرده ام که دیگر نیازی به شیطان ندارم، استادی شده ام برای خودم، گویا معصیت در نهادم نهادینه شده است. یاد شاگرد شیخ انصاری افتادم که شبی شیطان را در خواب میبیند، در حالی که زنجیرها و طنابهایی را به دوش می کشد، وقتی سئوال از چیستی آن زنجیرها میکند، شیطان در جواب می گوید اینها زنجیرهایی است که با آن بندگان خدا را به سوی معصیت می کشانم، نازکی و کلفتی زنجیرها متفاوت بود، شیطان علتش را تفاوت در سستی و محکمی ایمان افراد بیان می کند، الغرض این شاگرد مثل من از خود مطمئن، وقتی سراغ زنجیر خود را می گیرد، شیطان در جوابش می گوید: تو دست پرورده خود منی! نیازی به زنجیر نداری، جَلدِ منی و خودت دنبالم میایی، آری اینچنین است که حتی درماه مبارک رمضان هم شیطان و شیطنت دست از سر ما برنمی دارد

خدایا به حق شهید مظلوم این ماه با برکت مرا از دست خودم نجات بده...

اعوذبالله من شر نفسی...



 

 
 
 

نظر خدا چهارشنبه نهم مرداد 1392
 

شب قدر

    سال هشتادو دو بود، صدام ملعون تازه سقوط کرده بود و اداره کشور عراق افتاده بود دست آمریکایی ها، مرز ایران و عراق به صورت کامل باز نبود، اما رفتن سخت هم نبود، مردم ایران دسته دسته از مرز عراق رد می شدند تا به کربلا برسند و امام شهیدشان را زیارت کنند، به عشق حسین(ع) همه خطرات را به جان می خریدند، زن و بچه و پیر و جوان از راه دور و نزدیک به صورت قاچاقی راهی سفر کرببلا می شدند، چند تا از رفقای من هم رفتند و ما را هم هوایی کردند، بدجوری هوای زیارت کربلا زده بود به سرم، اما نمی شد، من شرایط این سفر را نداشتم، اولا که حضرت آقا سفر غیر قانونی را جایز نمی دانستند، بعد هم که خانواده اجازه همچین سفری را به من نمی دادند، پول کافی هم که نداشتم، درس هم می خواندم، خلاصه هزار دلیل برای نرفتنم بود، اما دلیلی جز عشق برای رفتنم نبود، نه بی خیال بودم نه امیدوار، خلاصه، ماه رمضان شد و شب قدر رسید، یادم نیست شب بیست و یکم بود یا شب بیست وسوم، تنها بودم، یعنی دوست داشتم تنها باشم و شب أحیا رو با خودم و خدای خودم خلوت کنم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، تو عمرم به این اندازه گریه نکرده بودم، هم ابوحمزه خواندم هم جوشن کبیر، قرآن هم به سر گرفتم و با خدا خلوت کردم...آخر کار نمی دونم چی شد که یاد کربلا افتادم و نا امیدی خودم برای این سفر، یاد نوحه سید جواد افتادم که می خواند "همه رفتند ای خدا، من نرفتم کربلا..." گفتم خدایا چه می شود من هم بروم کربلا؟ اصلا من دوست دارم محرم همین امسال کربلا باشم، حرفیه؟ از حرف خودم خنده ام گرفت، کربلا!؟ محرم!؟ امسال!؟ شدنی نبود.

گذشت،  دو سه ماه بعد محرم اومد، عاشورا شد، عاشورای همون محرم، محرم سال هشتاد و دو من کربلا بودم، خود خود کربلا، همان عاشورایی که در کربلا بمب گذاری شد و ده ها نفر از زائران حسین شهید، شهید شدند، آن روز من هم کربلا بودم، قاچاقی هم نرفته بودم، بدون اجازه پدر و مادرم هم نرفته بودم، پول زیادی هم خرج نکرده بودم، هنوز هم باورم نمی شود، محرم، عاشورا، کربلا و من...چه شب قدری بود آن سال، چه عاشورایی شد آن سال...

عجب خدایی داریم و قدر نمی دانیم...

خدایا چه زیبا به بنده گناهکارت ثابت کردی که دوستش داری...

چه زیباست که خدا به بندگان گناهکارش هم نظر می کند...


 

 
 
 

کارگر چهارشنبه دوم مرداد 1392
 

دعوتنامه

بهش گفتم چرا روزه نمی گیری؟ خدای نکرده مریضی ای چیزی داری؟ گفت نه، کارم سخت و سنگینه، جلوی سوز آفتاب کارگری ساختمان می کنم، نمی تونم روزه بگیرم، تشنه ام میشه، ضعف می کنم، بی حال می شم، نمی تونم کار کنم...

قبل اینکه جوابی بهش بدم فکر کردم که چی بگم که قانع بشه، بنده خدا راست می گفت خوب، با این شرایط روزه گرفتن خیلی سخته، منی که کارم تو محیط بسته و زیر کولر گازیه، برام سخته تو این تابستون گرم روزه گرفتن، چه برسه به این بنده خدا. اما می دونستم که دلیلش شرعی نیست، خدا اجازه روضه نگرفتن بهش نمی ده، باید اطاعت کنه و روزه شو بگیره

بهش گفتم خوب این ماه رمضونی کار نکن بشین خونه روزه هاتو بگیر، گفت: مگه می شه؟ روزی زن و بچه چی می شه، خرجشونو کی میده؟ گفتم همون خدایی که روزه رو برات واجب کرده یه کاریش می کنه! قانع نشد، گفت: نمی شه، شدنی نیست، کارمو از دست می دم... دیدم از خر شیطون پایین بیا نیست که نیست، حرف و عوض کردم، یه خورده بگو بخند و چرت و پرت گفتم تا حواسش از بحث روزه بیرون بره، از مسافرت و صفا سیتی صحبت کردیم، یهو بدون اینکه متوجه منظورم بشه بهش گفتم اگه الآن از یه جای باصفا و با کلاس دنیا مثل آمریکا یا انگلیس یا ایتالیا برات یه دعوت نامه یک ماهه بیاد، دعوتت کنن که بری و حالشو ببری، میری؟ البته بدون اینکه هزینه ای ازت بخوان، زد زیر خنده، گفت مسخره کردی ما رو؟ کی منه آس و پاس و دعوت می کنه آمریکا؟ گفتم فرض کن که یکی پیدا بشه و دعوتت کنه، گفت: حالا که فرضه باشه می گم، گفتی به خرج اونه دیگه؟ آره! گفت: چرا که نه! حتما میرم، هم فاله هم تماشا، هم صفا می کنیم هم پزشو میدیم، چی بهتر از این؟

منظورمو از این سؤال بهش نگفتم، راستش نخواستم کنف بشه، یا ناراحت، شاید بعدا خودش متوجه منظورم بشه، اما متأسف شدم، از مظلومیت خدا متأسف شدم، از مظلومیت ماه مهمانی خدا، از بی ارزش بودن دعوتنامه خدا پیش ما آدما متأسف شدم، از ضعف ایمونمون، از کمی تقوامون، از این سبک بندگی مون، از این سبک زندگی مون متأسف شدم...

در ضمن یادم رفت بگم، پدر من پنجاه و هفت سالشه، کارگر ساختمونیه، تو این روزای گرم تابستون هم کار می کنه هم روزه می گیره، خیلیم سخته براش، اما می گیره، آدم مقدس و معنویی ام نیست، اما می گیره... 


 

 
 
 

امربه معروف... سه شنبه یکم مرداد 1392
 

درد دل

چند روز پیش تو یکی از سایتهای خبری یه نامه از یه خانوم محجبه تهرانی زده بود، یه شکوائیه یا درد دل بود، نوشته بود تو خیابون نارمک وقتی از سر کار میومدم یه دختر بد حجاب دیدم که وضعش خیلی اسفناک بود، نتونستم تحمل کنم، خودم و بهش رسوندم و آروم و مؤدبانه بهش گفتم خانوم حجابتو رعایت کن، تا اینو گفتم ناغافل دختره چنگ زد به صورتم و منو گرفت به باد کتک که زنیکه به تو چه؟ به زور می خواست چادر و روسریمو برداره، می گفت تو باید حجابتو برداری، شماها  خیلی کمترین، باید مثل ما بشین، مملکتو به گند کشیدین، نوشته بود مردم دوره کرده بودن ما رو، وفقط تماشا می کردند، به زور خودم از زیر دستش کنار کشیدم و نذاشتم حجابمو برداره.

اما برا من جالبتر و ناراحت کننده تر از این قضیه نظراتی بود که زیر این خبر گذاشته بودند...

نزدیک صد تا نظر بود که قریب به اتفاقشون این خانوم محجبه رو محکوم کرده بودند، اونم با چه ادبیاتی! یکی زده بود زنیکه به تو چه، یکی زده بود شماها زیر چادر هر غلطی می کنین، یکی زده بود دل باید پاک باشه، جالبه که چند تا شونم به اسم اسلام این خانوم رو محکوم کرده بودند، یکی شون آیه آورده بود که لااکراه فی الدین، واقعا اینا رو که می خوندم داشتم خفه می شدم از عصبانیت و تأسف،

مگه امر به معروف و نهی از منکر جزو فروع دین ما نیستند؟ مگه پیامبر عزیز ما نفرمودند که هر جا گناهکاری رو دیدید باید با روی ترش با اون برخورد کنید و موجبات تنبیهش رو فراهم کنید؟

اون احمق لاابالی که به لااکراه فی الدین استشهاد کرده، نکرده یه نظر به تفاسیر نگاه کنه و ببینه که این آیه راجع به غیر مسلموناست، و الا آیات ارتداد و امر به معروف نهی از منکر چی میشن این وسط؟؟؟

واقعا جای تأسف داره که تو مملکت اسلامی مون جرأت نداشته باشیم امربه معروف و نهی از منکر کنیم.سال گذشته چند تا طلبه و بسیجی رو زدند شل و پل شون کردند به خاطر امر به معروف شون، به خاطر نهی از منکرشون، به خاطر تعصب دینی شون؟!؟

من نمی گم این دخترکان عروسک مآب آیه و روایت بخونند، اخلاق و حکمت بخونند، نه، کاش فقط گاهی بخش حوادث روزنامه ها و سایت ها رو بخونند، من تا حالا ندیدم جایی نوشته باشه به خانوم باحجابی تعرض شده، هرتجاوز و تعدی تو این مملکت اتفاق می افته باعثش تحریک کننده گی دختران بزک کرده است، لااقل اکثرش که اینطوریه، مطمئنا هیچ دختر باحجاب و بدحجابی هم نمی خواد قربانی این حوادث بشه، ربطی هم به دین و ایمونش نداره...

کاش جوونامون کمی هم منطق سرشون میشد...


 

 
 
 

سید مهدی قوام شنبه بیست و نهم تیر 1392
 

ناز نفست سید

چراغ‌های مسجد دسته‏ دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. «آقا سید مهدی» که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…
ــ آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…
ــ دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
ــ آقا سید، «حاج مرشد» شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…
حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…
* * *
زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…
* * *
ــ حاج مرشد!
ــ جانم آقا سید؟
ــ آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین: استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
ــ حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.
ــ بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید.
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند. به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.
ــ خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!… زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده.
ــ دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! بهانه می آورد؛ کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…!!
سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
ــ این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور… انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…
* * *
چندسال بعد… نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید، دست آقا را می بوسد و عرض ادبی.
ــ خانم بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می‌ایستد. زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
ــ آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک‏بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام، آدم شده‌ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است…
* * *
شبی دزدی وارد منزل سید شد. همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سید بیدار شد و با کمال خونسردی پرسید: می‏خواهی این فرش را چه کنی؟
دزد گفت: می‏خواهم آن را بفروشم.
ــ اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمیخرند. من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: آقا سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و با پولش برو کاسب شو!
بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.
* * *
«حجت الاسلام حاج آقا سید مهدی قوام» از روحانیون و وعاظ اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود. یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…


 

 
 
 

یاعلی یاعظیم... پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392
 

برداشتی آزاد از یاعلی یاعظیم

نمی دونم تو دعاهایی که این روزا می خونید چقدر تأمل می کنید، اصلا به معانی شون فکر می کنید، سعی می کنید از این کلمات چیزی یاد بگیرید یا نه؟ مثل همین دعایی که هر روز ماه مبارک چند بار می خونیم، منظورم دعای یاعلی یاعظیمه، هم مختصره هم پر معنا، هم شیرینه هم جذاب، همه هم بلدن، می خوام برداشت خودم و از این دعا بنویسم، برداشتی آزاد...

دعا باید از امام صادق باشه، در هر حال کلام معصومه، اول دعا با صفات عالی خدا شروع می شه، یاعلی و یاعظیم... ای بلند مرتبه ای بزرگوار ای بخشنده ای مهربان، تو آفریدگار و پرورش دهنده بزرگ هستی که بی مثل و مانند و بی همتایی، شنوایی، بینایی...یاد پاچه خواریای فیلم پاورچین مهران مدیری افتادم، فهم من اینجا اینه که امام معصوم داره پاچه خواری می کنه، اما نه پاچه خواری من و تو و رئیس و شاه و وزیر، فقط خدا، امام(ع) تملق خدا رو می کنه، یعنی من و تو هم وقتی می خوایم با خدا حرف بزنیم اول باید بهش ثابت کنیم که می شناسیمش، صفات خدا رو می دونیم، آره تنها جایی که جایزه تملق کنی و پاچه خواری، محضر خداست و بس...

در ادامه ماه مبارک رمضان رو معرفی می کنه و می فرماید: این همان ماهی است که عظمتش دادی، کرامتش دادی، شرافتش دادی، فضیلتش دادی به تمام ماه ها، همان ماهی که روزه گرفتن را در آن واجب کردی،  ماهی که قران را در آن نازل فرمودی...

بعد از اینکه عظمت ماه مبارک رو بیان می کنه می رسه به قران و شروع می کنه به شمردن صفات قران، خداوندا قرانی که در این ماه نازل فرمودی مایه هدایت مردم ، چراغ راه راست و جدا کننده حق از باطل هست و خواهد بود. بعد اشاره می کنه به شب قدر و عظمت آن، می فرماید: خدایا شب قدر رو در ماه مبارک قرار دادی در حالیکه خیر آن را بیشتر از هزا ماه قرار دادی...

حالا بعد از بیان صفات خدا و ماه رمضان و قران و شب قدر می رسه به اصل مطلب، به بیان حاجت، به درخواست از خدا در این ماه اجابت، با واسطه قرار دادن قران و شب قدر...

امام معصوم از خدا می خواد که منت سرش بزاره و از آتش جهنم نجاتش بده...

من علی بفکاک رقبتی من النار...عجب!

امام معصوم از خدا نجات می خواد اونوقت من و تو و ما، هی فرت و فرت ازش شکلات و آبنبات و بستی می خوایم، خونه و ماشین و مقام می خوایم، شفا و دارو خوشی می خوایم...

چرا؟ چون مثل بچه نابالغ فقط امروز و می بینیم، به فکر فردا نیستیم، آتیش نمی دونیم چیه؟ تو یه روایتی دیدم وقتی حضرت زهرا(س) اسم آتش جهنم رو شنید برسر زنان سه مرتبه فرمود: ویل لمن دخل النار، ویل لمن دخل النار، ویل لمن دخل النار و از حال رفت...

آره، امام از خدا می خواد که جهنمی نباشه و بهشتی بشه، البته نه بهشتی که ما در تصورات خودمون ساختیم، حوری و غلمان، عسل و شراب، درخت و میوه، نهر و دریاچه...نه بهشت اینجا نیست، بهشتی که امام می خواد یه جای دیگه است، ما که نمی دونیم...

پس بهتره بگیم خدایا ما رو به بهشتی ببر که پیغمبر(ص) و علی(ع) و زهرا(س) رو می بری

آمین


 

 
 
 

طنز پر معنا چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392
 

*قدیما :هرکی روزه نبود باید می رفت یه گوشه ای یه چیزی میخورد بقیه نبیننش

الان : هر کی روزه است باید بره یه گوشه مزاحم غذا خوردن بقیه نشه!

*برای خیلی ها ماه رمضان سی روز تمرین بازیگری در پیشگاه خداوند است !

*فرا رسیدن ماه زولبیا و بامیه

بیخوابی شبانه ، گرسنگی روزانه ، روز شماری ماهانه

پرخوری سحرانه ، افطاری شاهانه

و توقع آمرزش سالانه !

مبارک !

*در روز معمولی:

اولی :به اذان چه قدر مونده؟

دومی :من چه بدونم!

در ماه رمضان:

اولی :به اذان چی قدر مونده؟

دومی :۳ ساعت و ۱۶ دقیقه و ۱۹ ثانیه و ۳۵ صدم ثانیه!

*هرچند که روزه است حاجی رمضان

تا خرخره می خورد حقوق دگران

یک ذره غبار اگر رود توی گلوش

از بابت روزه می شود دل نگران !


 

 
 
 

حیفه خدا پنجشنبه بیستم تیر 1392
 

اولین روز ماه مبارک

دیروز رفته بودم دکتر، بعد از معاینه دارو رو که نوشت گفت هر شش ساعت یک مرتبه باید بخوری، اومدم بیرون که برم دارو رو بگیرم یادم افتاد که آخه من روزه می گیرم چطور شش یاعت یه بار دارو بخورم؟ برگشتم اتاق دکتر و بهش گفتم. منشی دکتر هم تو اتاق بود، خندید و گفت همه دنبال بهانه ای هستند که تو این گرما روزه نگیرن، دکتر نوشته دیگه نگیر توام، دکتر هم داشت فکر می کرد چی کار کنه که من گفتم اگه لازمه نگیرم نمی گیرم( با اینکه می دونستم که می تونم بگیرم) که دکتر کفت نه، داروتونو عوض می کنم، آغا ما شرمنده شدیم شرمنده شدنی.

از دکتر از منشی از خودم، همه اینا به کنارََ، از خدای خودم شرمنده شدم که عجب بنده ای هستم من...خدایی که خودش گفته: الصوم لی و انا اجزی به، روزه متعلق به من است و من خودم جزای او را خواهم داد یا به عبارتی خودم جزای او خواهم بود ، حیف نیست روزه بگیری مثل من داشته باشه؟؟؟ واقعا حیفه...


 

 
 
 

فراری دوشنبه هفدهم تیر 1392
 

إنی هارب منک الیک

شاید امروز آخرین روز ماه شعبال المعظم باشه و من هیچ مطلبی  در مورد این ماه نذاشتم، البته از اول ماه می خواستم  مطالبی رو  بنویسم اما توفیق نمی شد، امروز دیگه عزمم رو جزم کردم که بنویسم، چیزی بنویسم که هم به درد امروز شعبانم بخوره هم به کار فردای رمضانم بیاد. یه فراز از مناجات شعبانیه هست که شرح حال من و گناهکارانی چون منه،  فرازی که تو دعای ابوحمزه هم اومده و خیلی جاهای دیگه، و اون اینکه می فرماید: فقد هربت الیک، یا انی هارب منک الیک، یعنی خدایا من از تو می گریزم و به تو پناه می آورم، مگه شدنیه؟ از خدا به خدا...!

استادی داشتیم که می گفت این فراز دعا رو وقتی با عمق وجودم درک کردم که یه روز وارد اتاق مطالعه خودم شدم، معمولا به خاطر پسر کوچیکم درش رو می بستم که یه وقت نره شلوغ کاری کنه و کتاب ها رو به هم بزنه، اما اون روز یادم رفته بود ببندم، وارد اتاق که شدم دیدم بچه همه رو به هم زده و تا می تونسته از خجالت کتاب ها و نوشته هام در اومده، می گفت خیلی عصبانی شدم، اختیارم و از دست دادم، می خواستم یه درس اساسی بهش بدم، اول در اتاق و قفل کردم که نتونه فرار کنه،  بچه که دید خیلی عصبانیم و اگه دستم بهش برسه تیکه بزرگش گوششه، خودشو این ور و اون ور زد که بتونه در بره، اما جایی برا فرار نبود، می گفت خیلی منقلب شدم وقتی دیدم پسرم زمانی که از فرار نا امید شد خودشو انداخت تو بغلم، از دست من به من پناه آورد، اینجا بود که معنی انی هارب منک الیک رو فهمیدم، پسرم از عصبانیت من به مهربانی من پناه آورد، نتونستم پناهش ندم پسرم بود، دوسش داشتم، بخشیدمش...به امید اینکه خدای مهربانتر از پدر هم منو ببخشه

الهی اعوذ برحمتک من غضبک


 

 
 
 

تنبیه پنجشنبه سیزدهم تیر 1392
 

ای مگس...

خیلی وقت بود نرفته بودیم شهر خودمون، دلتنگ شهر و دیار و خانواده و دوستان هم شده بودیم، گفتم یه چند روز مرخصی بگیرم بریم تبریز، هم صله رحمی بکنیم و هم اینکه آب و هوایی عوض کنیم، از قضا این مرخصی ما مصادف شد با دهه آخر صفر و وفات پیامبر اکرم(ص)، ما هم که بچه هیئتی، خوشحال شدیم که می ریم رفقای هم هیئتی رو هم زیارت می کنیم. یه شب که برا نماز رفتم مسجد، چندتا از بچه های هیئت هم اونجا بودن، وقتی فهمیدن تا آخر ماه صفرهستم، گفتند: باید برا سخنرانی برم هیئت، آخه نه اینکه من چند تا کتاب مذهبی و دینی خوندم و همیشه هم ژست آدمای با معلومات رو می گیرم و این ور و اون ور صحبت می کنم، این بنده خداها هم فکر می کنند چیزی بارمه، خلاصه به اصرار اونا و به دلیل نداشتن سخنران برا اون شب، ما قبول کردیم که در نبود آب نقش خاک رو بازی کنیم، البته خودمم دوست داشتم، اصولا صحبت کردن و دوست دارم، دوست دارم متکلم باشم و مخاطب های زیادی داشته باشم، هوای نفسه دیگه، کاریش نمی شه کرد، الغرض برای روز وفات پیامبر اکرم(ص) سه جا  برا سخنرانی دعوت شدم، فکرشو بکن؟ تو یه شب سه تا سخنرانی! چه مشهور بودیم و خودمون نمی دونستیم. اما از شانس ما درست همون روز زد و مریض شدیم، یه سرماخوردگی ساده به خاطر سردی هوای تبریز... خواستم زنگ بزنم  و بگم که نمی تونم بیام، اما دلم نیومد، با خودم گفتم پیامبر امروز به یاری من نیاز داره، اونوقت من به خاطر سرماخوردگی بشینم خونه؟!؟ نه من حتما باید به هل من ناصر پیغمبرم لبیک بگم و برم فضائل و مظلومیت ایشون رو به مردم نقل کنم و اونا رو به سوی پیغمبر دعوت کنم، انقدر احمق بودم که نمی فهمیدم که این منم که به یاری پیامبر نیاز دارم، این منم که باید از ایشون استمداد کنم و چنگ به ریسمان محبت شون بزنم... خلاصه اون شب به نیت کمک به پیغمبر به هر سه مجلس رفتم و سخنرانی جانانه ای هم کردم. اما چشمتون روز بد نبینه، درست از فردای اون روز حالم بد شد، سرماخوردگیم شدیدتر شد و تبدیل شد به سرفه های مزمن، مرخصیم هم تموم شد و با اون حال نزار برگشتیم به دیار غربت، دو ماه تمام من سرفه می کردم و خانواده و همکاران تجویزهای جورواجور، چهار تا دکتر رفتم اما افاقه ای نکرد، بعد از دو ماه که سرفه هام کمتر شد در ناحیه کشاله ران احساس درد و ورم کردم، انگار که یه گردو گذاشته باشن زیر پوستم، دوباره رفتم دکتر، تا دید گفت: فتق گرفتی، فتق کشاله ران، گفتم آخه چرا؟ چطور می شه که آدم فتق می گیره؟ گفت: از کار سنگینه، عرض کردم دکتر جان کار من که اصلا سنگین نیست! گفت از سرفه زیاد هم می شه، گفتم آره من دو ماه تمام سرفه می کردم، گفتم حالا دکتر جان چاره چیه؟ گفت: فقط عمل جراحی، باید عمل می شدم، یه چند وقت پشت گوش انداختم، دیدم نمی شه رفته رفته بدتر می شه، سه تا دکتر رفتم تا بلکه بدون عمل درمان بشم، اما ظاهرا چاره ای نبود، بالاخره تسلیم شدیم و بعد از چند ماه درد کشیدن دوباره برگشتیم تبریز برا عمل جراحی. عملش سخت نبود، بی حس بودم هیچی نفهمیدم، اما بعد از عمل درد شدیدی داشتم، اگه خجالت نمی کشیدم حتما گریه می کردم، دو روزی بیمارستان بودم و یه هفته ای هم تو خونه در حال استراحت، تو این مدت بعد از عمل همش فکر می کردم که چی شد که اینجوری شد، آخه عقیده دارم هر اتفاقی تو زندگی یه حکمتی و علتی داره،غیر از علت های ظاهری، یه علت های باطنی هم درکار هست، روایت هم داریم که اگه یه خاری تو پات رفت فکر کن ببین چی کار کردی که باعث شد خار بره تو پات... درست کالبد شکافی که کردم و پله پله به عقب برگشتم، رسیدم به اون روز که با خودم گفته بودم" باید به یاری پیامبر بشتابم " یه حسی بهم می گفت همینه، خواستن بهت بفهمونن که احمق جان تو کی هستی که بخوای پیامبر و یاری کنی؟!؟ اشرف مخلوقات، حبیب خدا، پیامبر اعظم به یاری تو چه نیازی داره؟ این تویی که محتاج پیغمبری این تویی که فقیر و مسکین و حقیری...

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عِرض خود می بری و زحمت ما می داری


 

 
 
 

گدایی یکشنبه نهم تیر 1392
 

گدایی

یه روز که مرحوم آیت الله بهجت طبق روال همیشگی شون اومده بودن زیارت حضرت معصومه و گوشه ای از حرم نشسته بودند، عده ای از جوونا ایشون رو دوره کرده بودن و تماشاشون می کردند، که آیت الله امجد از اونجا رد می شه و این صحنه رو می بینه، خم می شه به اون جوونا می گه: ایشون(آقای بهجت) اینجا اومدن گدایی، شمام برید اصل کاری رو بچسبید...


 

 
 
 

تلنگر یکشنبه نهم تیر 1392
 


تلنگر

یادمه چند سال پیش که زیارت امام رضا(ع) مشرف شده بودم، یه روز نزدیک ضریح بودم و رو به ضریح مطهر داشتم زیارت می کردم که یهو اطرافم شلوغ شد، برگشتم دیدم آقای بهجت اومدن زیارت امام رضا(ع) و همه ایشونو دوره کردن، اما ایشون بی توجه به اطراف و اطرافیان رفتند گوشه ای از اتاقی که ضریح امام رضا(ع) درش هست، رو به ضریح نشستند و مشغول زیارت امام و عبادت خدا شدند، منم مثل بقیه کسایی که آقای بهجت رو می شناختند جلوی ایشون وایساده بودم و تماشا می کردم، از اونجا که برگشتم محل اسقرارمون، تب سختی گرفتم و یکی دو روز بدحال بودم اونم تو شهر غریب که مثلا اومدیم زیارت، جالبه که تابستونم بود و هوای مشهد هم گرم، نمی دونستم آخه این تب از کجا دامنگیر من شده بود و حالمو گرفته بود، تا اینکه تو همون روزا تو یکی از صحن های حرم ناخودآگاه یاد حرف آقای امجد افتادم که گفتند: ایشون(آیت الله بهجت) اینجا اومدن گدایی، احساس کردم این مریضی تنبیه بی توجهی اون روزم به امام رضا(ع) بوده، آخه ناسلامتی من داشتم با سلطان سریر ارتضا علی ابن موسی الرضا درد دل می کردم که آقای بهجت رو دیدم و به طرف ایشون رفتم و از امام رضا(ع) غافل شدم و کنار ضریح ساعتی پشت به ضریح و روبه آقای بهجت وایسادم، یعنی از شاه غافل شدم و به گدا مایل...

خدا رو شکر که امام رئوف(ع) با تلنگری که بهم زدند منو متوجه غفلتم کردند.


 

 
 
 

زندگی یکشنبه نوزدهم خرداد 1392
 

انگیزه

سری زدم  به یکی از وبلاگ هایی که هرازچند گاهی سر می زنم، تو پست جدیدش زده بود؛

انگیزه تون از زندگی در این دنیا چیه؟؟؟

 نوشته بود نظر بزارید، رفتم تو بخش نظراتش ببینم چیا نوشتن، هرکی یه چیزی نوشته بود، حالا به شوخی یا جدی، یکی نوشته بود سرخوشی، یکی زده بود بی خیالی و بی عاری، یکی گفته بود انتقام از یک نفر، یکی هم نوشته بود دست خودم نیست زندگی، مجبورم باشم و زندگی کنم...

خواستم منم یه چیزی بنویسم، اما هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد، یعنی منم انگیزه ای ندارم؟ دیدم روزمرگی همه چی رو ازم گرفته، حتی فکرم، دیدم زندگیم شده خور و خواب و خشم و شهوت، منی که با این که خودم همیشه این پایین پایینا بودم اما فکرم اون بالا بالا ها سیر می کرد، حالا دیگه فکرمم اومده پایین، فکرم هم روزمره شده، واقعا متاسف شدم برا خودم، چشمامو بستم و تمرکزی کردم تا باز مثل اون قدیما، طایر فکرم رو پر بدم بره اون بالا بالاها، به به، چه روایت زیبایی به ذهنم رسید، زود روایت و برا اون بنده خدا نوشتم، البته قریب به مضمون، نوشتم که...

روزی جبرئیل خدمت حضرت زهرای مرضیه (س) رسید، عرض کرد خداوند باری تعالی فرمودند که به عرضتان برسانم که هرچه دلتان می خواهد بفرمایید تا مهیا سازیم برایتان، هر حاجتی دارید بفرمایید تا خداوندگار برآورده سازند، حضرت زهرا(س) نگاهی به آسمان انداخت، بدون هیچ واسطه ای به خدای خویش عرض کرد: بار الهی! من خودت را می خواهم، فقط خودت را...

استادی داشتیم که می فرمود: حضرت فاطمه(س) با این سخن خدا را قاپید (از آن خود کرد).


 

 
 
 

خوف پنجشنبه نهم خرداد 1392
 


ترس

نظر دانشمندان غربی مخصوصا روانشناسان غربی در مورد ترس این است که انسان نباید بترسد تا جایی که در وجود انسان 100نوع ترس یافته اندکه انسان باید از همه این ترسها بیرون آید تا احساس خوشبختی کند اما یک انسان شناس به اسم جعفرابن محمدالصادق(ع)نظرش این است که انسان خوشبخت کسی است که ترسو باشد،هم پشت سرش ترس باشد هم پیش رویش،

حال چگونه است که ایشان انسان رابا ترس خوشبخت می داند وآنها بی ترس ؟

جواب دروسعت دید ایشان نهفته است، آنها وسعت دیدشان دنیاست وما فیها یعنی بزرگان خُرد خِردشان نشسته اند و فکرکرده اند و با عقل کودکی شان به اصطلاحاتی چون سکولاریسم و لیبرالیسم و اومانیسم رسیده اند، دنیا را برای انسان دیده اند و انسان را بدون لذت های دنیا پوچ فهمیده اند، ازاین روست که فروید به زنی که در دام شهوت مردی بیگانه ،گرفتار شده است تجویز می کندکه خود را رهاکن تا لذت ببری از این بلا که حادثت شده است.

اینان چه، بپذیرند چه نپذیرند نظرمن این است که اپیکوریستند، لذت گرایند، همه چیز را برای لذت می خواهند و از این روست که ترس را دوست ندارند، چرا که ترس لذاتشان رامخدوش می کند،

صادق آل عبا(ع) ترس را برای انسان تجویز می کند، چون دنیا را معبری می بیند برای آخرت ،انسان را بزرگتر از آن می داند که محدودش کند  در دنیا ولذات آن، ایشان انسان را متصف می خواهد به اوصاف خدایی، آن ها آدمی را اولئک کالانعام بل هم اضل می خواهند و امام صادق اشرف مخلوقاتش می خواند.

از این روست که می فرماید:"المؤمن بین مخافتین" مومن کسی است که در میان دو ترس زندگی کند، هم پشت سرش ترس باشد هم پیش رویش، این نشانه ای است برای اهل ایمان، اما کدام ترس؟ یابن رسول الله ترس از چه؟ می فرماید: "ذنب قد مضی و لا یدری ما ثنع الله فیه" آری ترس از گذشته، از اشتباهات گذشته، از گناهانی که انجام داده ای . شاید توبه هم کرده ای، اما؛ از کجا معلوم خدا تو را بخشیده باشد؟! وقتی کمی عمیق و دقیق نگاه کنی می فهمی علتش را و حکمتش را، آری ! ترس از گناهی که انجام داده ای و نمی دانی خدا چه تصمیمی برایت گرفته باعث می شود لذت گناهی که کرده ای در کامت نماند و دوباره تو را به سوی خود نکشاند، این ترس پشت سر بود اما ترس پیش رو چیست یابن رسول الله؟ می فرماید: " عُمرٍ قد بقی و لایدری ما یکتسب فیه من المهالک" ترس پیش رو، از آینده ات می باشد، عمری که پیش رو داری و نمی دانی که در این عمر باقی مانده ات چه خواهی کرد، به چه گناهانی مبتلا خواهی شد، بالاخره آدمی زاد ممکن الخطاست و روزگار، کج مدار، یعنی به قول معروف ترس از این که آیا عاقبت به خیر می شوی یا عاقبت به شر و هلاکت؟ در این ترس نیز حکمتی است نیکو، و آن این که ترس از آینده و ابتلائات آن، انسان را از عجب و خود پسندی می رهاند و او را به منزلگاه سعادت می رساند حضرت صادق در ادامه حدیث می فرماید: " فلا یصبحه الا خائفاً و لا یصلحه الا الخوف" نتیجه این که مومن صبح نمی کند مگر در حال خوف و ترس (ترس از گذشته و آینده) و مومن را اصلاح نمی کند مگر همین ترس. از این روست که وقتی خداوند ابلیس را از بارگاه ملکوتش به خاطر نداشتن ترسی در دل، می راند، ملائکه نالان و گریان می شوند، که خدایا ما ترس آن داریم که به عاقبت ابلیس گرفتار آییم، که خداوند عالمیان می فرماید که ای ملائکه من، تا زمانی که این ترس در دلتان هست، نترسید، چرا که همین ترس ناجی شماست.


 

 
 
 

یا زینب شنبه چهارم خرداد 1392
 

بالدم، بالروح نفدیک یا زینب(سلام الله علیها)

زینب، نامی که دل هر عاشقی را خون می کند؛

زینب، اسمی که در دل هر مؤمنی شوری شیرین به پا می کند؛

زینب، عنوان زنی است که غیرت هر مرد آزاده ای را به جوش می آورد؛

زینب، شیر زنی که هزار و چهار صد سال است پرچم دار خط مقدم جبهه مقاومت است؛

آری، زینب که قرن ها قبل یزیدیان زمان را رسوای جهان کرد، همچنان در مصاف سفیانیان زمان در نبرد است؛

زینب نه تنها زینت پدر، بلکه، معجزه علی است؛

زینب، همان بانویی است که کاخ ابن زیاد را با کلامش ویران کرد؛

همان که در جواب کنایه ابن مرجانه گفت:

ما رأیت إلا جمیلا

همان که مجلس و کاخ و کوفه، بلکه دنیا را برای ابن زیاد زندان کرد؛

زینب، زنی که در اسارت، در عین عزت، یزید را خوار و ذلیل ساخت، تا جائیکه مجبور به عذرخواهی شد و مجلس عزا گرفت به احترام حسین(ع)؛

زینب، بنت علی(ع)، همان سیده ای است که هم اینک بعد از گذشت قرن ها از واقعه کربلا، هنوز علم مقاومت در برابر سفیانیان را برافراشته نگه داشته است؛

همان که پژواک نامش در تمام عالم طنین انداخته،

سیده زینب نمادی گشته برای مقاومت

مقاومت در برابر یزیدیان و سفیانیان، در برابر ظالمان و مستکبران عالم.

و ما...

ما، عاشقان زینبیم،

ما فدائیان زینبیم،

ما شیعیان زینبیم،

ما همان جوانان وعده داده شده ایم که به زودی زود، زیر علم یالثارات الحسین(ع)

ندای بالدم، بالروح، نفدیک یا زینب سر خواهیم داد...



 

 
 
  RSS 2.0  

Weblog Themes By Blog Skin
 

اسلایدر