غم دل من...
صرفا جهت اطلاع...
صرفا جهت اطلاع عزیزان عارضم که این وبلاگ درپیت را برای این ساختم که بتوانم غم دلم را در آن بنویسم، برای همین هم اسمش را گذاشتم غم دل، به هرکسی هم می رسم می گویم به غمکده من سری بزن...
صرفا جهت ریا عرض می کنم، که، همیشه سعی کرده ام دلم را غمگین هر مساله ای نکنم(نا سلامتی دله ها! سطل آشغال نیست که آشغال دونیش کنم) فقیر بوده ام، اما؛ خودم را درگیر فقر نکرده ام، حداقل سعی کرده ام که نکنم، گناه فراوان کرده ام و گناهکارم، اما؛ مأیوس از رحم خدا نیستم و نخواهم بود، عاشق بوده ام، اما؛ غصه وصال نخورده ام و به خدا سپرده ام و کامیاب گشته ام...
خلاصه به نظر من یکی، واقعا حیف است که انسان غصه های حیوانی داشته باشد، غصه شکم و گرسنگی، که با لقمه نان خالی هم رفع می شود، غصه شهوت و شهرت، غصه مرکب و مسکن...البته نه این که خودم این غصه ها را ندارم، دارم، خیلی هم دارم، اما لااقل سعی می کنم این غصه های فرشی ام برغصه های عرشی ام نچربند، غلبه نکنند، از صفحه دلم محوشان نکنند...
اعتقادم در مورد اسلام هم همین است، یعنی فکر می کنم اسلام بیش از آنکه غم حیوانیت ما را بخورد، غم انسانیت ما را می خورد، اسلام اگر فقر را مصیبت می پنداشت پغمبرش نمی فرمود: "الفقر فخری" اسلام اگر ثروت را بد می دانست امام صادقش لباس های فاخر نمی پوشید، اسلام اگر با قدرت میانه خوبی نداشت امیرالمؤمنینش حاکم اسلامی نمی شد...
البته انسانیتی که اسلام از آن دم می زند زمین تا آسمان با انسانیتی که امروزه در جوامع غربی و غرب زده باب شده فرق می کند، اساسا انسانیتی که فلاسفه غربی به دنبال آن هستند انسانیت نیست، انسان مداری است، حقوق بشری که از آن دم می زنند، حقوق بشر نیست، بلکه حقوق بشر مدارانه است، در یک کلام آنها اومانیسم را می خواهند، خدایگی انسان را می خواهند، خدا ناشناسی انسان را می خواهند نه انسانیت انسان را همواره دم از آزادی همجنس بازی می زنند و آن را حق شخصی هر فردی می پندارند و در عین حال حجاب را مانع می شوند و آن را تضییع حقوق شهروندان می نامند، اینان انسان را حیوانی دو پا می خواهند. "اولئک کالانعام بل هم اضل" اما اسلام انسان را در پناه خدا می خواهد و عزتش را در خدا جویی اش می داند نه در لذت طلبی و کامجویی،
غرض این که اسلام نه مارکسیستی و کمونیستی است و نه لیبرالیستی و سکولاریستی، اسلام، اسلام است، غمش، انسانیت است، انسانیت الهی نه انسانیت حیوانی و اومانیستی...
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند : « يافت می نشود جسته ايم ما »
گفت: « آنكه يافت می نشود آنم آرزوست »
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم