آیت الله بهجت و امام خامنه ای


آیت الله بهجت و امام خامنه ای

1- استاد صدیقی در مراسم احیای شب قدر در هیأت رزمندگان غرب تهران با ذکر خصوصیاتی ویژه از مقام معظم رهبری به ذکر خاطره ای از دیدار ایشان با مرحوم آیت الله العظمی بهجت(ره) پرداخت.
وی گفت: در ابتدای کار مقام معظم رهبری نزد آیت الله بهجت رفته بودند و گفته بودند امام ویژگی هایی داشتند و فاصله من با امام خیلی زیاد است. بار سنگینی که بردوش امام بوده حال بر دوش من گذاشته شده است من چه کنم؟
مرحوم آیت الله بهجت(ره) پس از تأملی گفته بودند: شما با موازین آشنایید(اشاره به اجتهاد ایشان). اگر بر مبانی و موازینی که تشخیص می دهید به تشخیص شرعی خود عمل کنید "من" تضمین می کنم که اولیاء الهی تو را تنها نگذارند.
2- آیت الله صدیقی امام جمعه موقت شهر تهران سه شنبه ۲۸/۲/۸۹ در مراسم ایام شهادت جانسوز حضرت زهرا سلام الله علیها که در بیت رهبری با حضور آیت الله العظمی امام خامنه ای حفظه الله برگزار می شد پس بیان از فضایل صدیقه کبری و مناقب آن حضرت خطاب به مقام معظم رهبری فرمودند:
"آقا جان؛شما دستور فرمودید از شما چیزی نگم،اما اینها که آمده اند اینجا همه عاشقند مگر می شود چیزی نگفت."
آیت الله صدیقی پس از بیان چند جمله با همین مضامین،به نقل چند جمله از آقای بهجت رضوان الله تعالی علیه پرداختند:
"از آقای بهجت سوال کردم نظرتان راجع به مقام معظم رهبری چیست؟
آقای بهجت فرمودند:"بهتر از ایشان نداریم."
3- همچنین آقای بهجت به خود بنده عرضه داشتند که در دیداری که با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتم از ایشان راجع به آقای خامنه ای سوال کردم و
حضرت پاسخ دادند: " آقای خامنه ای از ماست."
4- به نقل از حجت الاسلام صدیقی از زبان یکی از دوستان نزدیکشان که به حضور آقای بهجت رفت و آمد داشته اند:در یک جلسه ی دو سه نفری که خدمت آیت‌الله العظمی آقای بهجت بودیم یه کسی انتقاد گونه‌ای را خواستند به رهبری خدمت آقای بهجت بازگو کنند. آقای بهجت به یک نگاه تندی به ایشان فرمودند: شما بهتر از ایشان سراغ دارید. من که بهتر از ایشان سراغ ندارم.
5- آیت الله مصباح یزدی رابط بین آیت الله بهجت و حضرت آقا بودند. البته امام (ره) خودشان به حضرت آیت الله خامنه ای فرموده‌ بودند كه از آقاي بهجت استفاده كنيد. ایشان هم نامه‌اي مي نويسند مي‌دهند به حاج آقای مصباح كه اين را شما لطف کنید و بدهید به‌ آقاي بهجت.
البته ظاهراً آن طور که من اطلاع دارم حاج آقا برای ثبت این مکاتبات حساس شرط مي‌گذارند كه من به شرطي نامه رساني مي‌كنم كه نامه را ببینم و نسخه ای هم کپي کنم و نگه دارم! حضرت آقا هم به دلیل علاقه خاصی که به آیت الله مصباح داشتند، قبول مي‌كنند.
ظاهراً حضرت آقا تقاضای دستورالعمل داشتند که آیت الله مصباح می آوردند و آیت الله بهجت هم در پاسخ در مواقعی خودشان می نوشتند و در مواقعی هم به حاج می فرمودند که این موارد را بنویسید و به ایشان تحویل بدهید.
 یکبار رهبر انقلاب برای آقای بهجت می نویسند که من این موارد را می دانم و انشاءالله عامل خواهم بود ولی توقعم بیش از این است که آقاي بهجت ‌در پاسخ نوشته بودند اينها را عمل کنید، در فرصتي كه پيش بیاید ديگر شما برای من نامه ننويسيد، من خودم برای شما نامه مي‌نويسم.
تا این که امام از دنیا رفتند، یادم است ما مشهد بوديم که حاج آقای مصباح برای بیعت با آقا آمده بودند تهران و از آنجا هم آمدند مشهد. ما خدمتشان رسیدیم و از وضع و اوضاع پرسیدیم. حاج آقا فرمودند كه برای بیعت رفته بودم خدمت آقا ولی خدا را شکر دست خالی نرفتم چون آیت الله بهجت يک نامه چهار صفحه ای برای حضرت آقا که تازه رهبر شده بودند، نوشتند که شروع نامه هم این بود که بنده انتصاب حضرتعالي را به سمت مقام ولايت و رهبري تبريك عرض مي‌كنم و بعد شروع كرده بودند كه حالا ديگر وظايف شما این است.
بعد آقا به آیت الله مصباح فرموده بودند که تا حالا خيلي‌ها از مردم و مسئولین با من بيعت كردند ولی هيچ كدام دلم را آرام نكرد كه من در این جایگاه باید باشم یا نه الا این نامه که خیالم را راحت کرد. چون مي‌دانم که ايشان اصلاً بر مبنایی که دیگران ممکن است بنویسند و حرف بزنند، نمی نویسند وصحبت نمی کنند.
6- حجت الاسلام فقیهی اصفهانی از اساتید حوزه علمیه قم
  :
یکی از رفقا ما به نام آقای رجالی ، که خیلی رفت و آمد داشت از قدیم با حضرت آیت الله بهجت و درس ایشان را خیلی شرکت می کرد و خیلی آدم با صفا و سالم و خوبی است، ایشان چند مورد از ایشان را برای ما نقل می کرد .
یکی اینکه می گفت ، آیت الله بهجت ، به این راحتی هر کسی را راه نمی دادند برای ملاقات ، آن هم برای ملاقات های طولانی و این حرف ها .
ولی آیت الله خامنه ای مرتب خدمت آیت الله بهجت می رسیدند و این ها یک رابطه صمیمی داشتند . زیاد و به طور مخفیانه آقا می آمدند قم و می رفتند خدمت آیت الله بهجت .
یکی از زمان هایی که ایشان می گفت زمان ملاقات این دو بزرگوار بوده است ، سحر بود دو ساعت مانده به اذان صبح . ایشان می گفت که آیت الله خامنه ای گاهی سحر می آمدند . در آن موقعیت حساس می آمدند خدمت آیت الله بهجت و می رفتند . خوب این نشانه علاقه شدید آیت الله بهجت به مقام معظم رهبری است که در این موقع شب و سحر آقا را می خواستند و با هم بودند و صحبت می کردند .
بعد باز ایشان می گفتند چند سال پیش که آیت الله خامنه ای یک هفته ای تشریف آوردند قم ، جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند در خیابان ها .
آیت الله بهجت هم آمدند جزء جمعیت استقبال کنندگان . حالا یک مرجعی در سن حدود نود سال ! ایشان هم آمدند در جمع استقبال کنندگان آیت الله خامنه ای . ایشان می گفت که یک شخصی به ایشان گفت که حاج آقا شما با این سن و سال آمدید وسط این جمعیت استقبال کنندگان ؟
آیت الله بهجت فرمودند : " اگر مردم می دانستند که استقبال این سید چقدر ثواب دارد هیچ کس در خانه نمی نشست " .
این تعبیر خیلی زیباست که اگر مردم می دانستند استقبال این سید چقدر ثواب دارد هیچ کس تو خانه نمی نشست .
7-
  شش ماه قبل از فوت آیت الله بهجت ایشان فرموده بودند که : " آقا را بگویید بیایند اینجا با ایشان کار دارم"
آقا را خواسته بودند و آیت الله خامنه ای آمده بودن این جا قم . صحبت هایی با هم داشتند از جمله آیت الله بهجت فرموده بودند : " خطری به سمت شما دارد می آید و من این خطر را احساس می کنم و من آن چه باید برای شما انجام بدهم ، برای سلامتی شما انجام داده ام (حالا نذر باشد یا هر چیز دیگر) " .
 و فرموده بودند : " خودتان هم هر کاری می توانید انجام بدهید " .
البته کاملش را حاج آقای صدیقی روی منبر نگفتند .
ولی بعدها یکی از دفتری های آیت الله بهجت
  که اطلاع داشتند و کامل تر گفتند .
گفتند چند روزی گذشت و باز دوباره حضرت آیت الله بهجت گفتند که : " آیت الله خامنه ای را بگویید یک نفر بفرستند من با ایشان کار دارم " . حاج آقا محمدی گلپایگانی را آیت الله خامنه ای فرستادند پیش آیت الله بهجت.
آیت الله بهجت دومرتبه تأکید کردند: "
  که من برای سلامتی شما هرکاری می توانستم انجام دادم . خودتان هم یک کاری انجام بدهید " . برای بار دوم بعد از چند روز این تأکید را آیت الله بهجت داشتند که به واسطه آقای محمدی گلپایگانی به آقا خبرش رسید و خود آیت الله خامنه ای هم هرکاری باید انجام بدهند انجام داده بودند .
آقا زاده آیت الله بهجت نیز می گفت که یک موقعی آیت الله خامنه ای تشریف آوردند قم ، بعد آیت الله بهجت فرمودند : " همه از اطاق بروند بیرون " . حالا هر کس می آمد ملاقات آیت الله بهجت ، پسر آقا و بعضی های دیگر هم حضور داشتند .
بعد می گفت : یک موقعی آیت الله خامنه ای که آمدند ، آیت الله بهجت فرمودند : " هیچ کسی نماند ، همه بروند بیرون من با آقا حرف خصوصی دارم " و بعد تا مدتی با هم بودند و به طور خصوصی و ما همه رفته بودیم بیرون از اطاق ، این قدر با هم صمیمی بودند .

رهبر معظم انقلاب از نگاه علامه حسن زاده آملی

رهبر معظم انقلاب از نگاه بزرگان و علما

علامه حسن زاده آملی:
1- قائد اسوه : رهبرعظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران آیت الله معظم جناب خامنه ای کبیر- متع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف- قائد، ولی، وفیّ،ورائد، سائس، حفی، مصداق بارز، (نرفع درجات من نشاء می باشد.) عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه ی زمان را همواره از حقیقة الحقائق مسئلت دارم و امیدوارم دادار عالم و آدم همواره سالار و سرورم را سالم و مسرور دارد.
 آیت الله حسن حسن زاده ی آملی، کتاب پرتوی از خوشید علی شیرازی ص 33  
2- علامه عظيم‌الشأن حضرت آيت‌الله حسن‌زاده آملي، جلوي حضرت آقا دو زانو نشسته و ايشان را مولا خطاب مي‌كنند. حضرت آقا ناراحت شده و به علامه مي‌فرمايند اين كار را نكنيد. علامه حسن‌زاده مي‌فرمايند: اگر يك مكروه از شما سراغ داشتم اين كار را نمي‌كردم.
3- ايشان در جاي ديگر فرموده‌اند: گوش‌تان به دهان رهبر باشد. چون ايشان گوششان به دهان حجت‌بن‌الحسن(عج) است. اين جملات وقتي بيشتر معنا پيدا مي‌كند كه بدانيم صاحب تفسير الميزان، علامه عارف آيت‌الله طباطبايي درباره شاگردش علامه حسن‌زاده فرموده‌اند: حسن‌زاده را كسي نشناخت جز امام زمان(عج).
4- و همچنین در صفحه ی اول کتاب انسان در عرف عرفان خود نیز این کتاب را به رهبر معظم انقلاب اهداء نموده که در زیر می خوانید:
تقدیم نامه :
بسم الله الرحمن الرحیم
الم. تلک آیات الکتاب الحکیم. هدیً و رحمةً للمحسنین
با سلام و دعای خالصانه و ارائه ارادت بی پیرایه جاودانه به حضور باهرالنور رهبر عظیم الشان کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله معظّم، جناب خامنه ای کبیر، متّع الله الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف - این اثر نمونه دوران را اعنی رساله انسان در عرف عرفان را به پاس تجلیل و تکریم و ابراز شادمانگی از نزول اجلال آن یگانه دوران در دارالسلام و الایمان شهر هزار سنگر آمل مازندران، از جانب خودم و از جانب همه شهروندان بزرگوار این بلد و خطّه شهرستان آمل بلکه از جانب همه فرزانگان گرامی و گرانقدر استان مازندران، به پشگاه مبارک آن ولی بحق که مصداق بارز رساله است با کمال ابتهاج و انبساط تقدیم میدارم ، عزت و شوکت روز افزون آن قائد اسوه زمان را همواره از حقیقة الحقائق خداوند سبحان مسئلت دارم. یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
۱۳۷۷/۳/۲۰حسن حسن زاده آملی ::: کتاب انسان در عرف عرفان 
5- رهبر عظیم‌الشأن‌تان را دوست بدارید، عالمی،‌ رهبری، موحدی، سیاسی، دینداری، انسانی، ربانی، پاک منزه، کسی که دنیا شکارش نکرده، قدر این نعمت عظما را که خدا به شما عطا فرموده، قدر این رهبر ولی وفی الهی را بدانید، مبادا این جمعیت ما را، مبادا این کشور ما را، مبادا این کشور علوی را، این نعمت ولایت را از دست شما بگیرند. خدایا به حق پیامبر و آل پیامبر سایه این بزرگ‌مرد، این رهبر اصیل اسلامی حضرت آیت‌ا
معظم خامنه‌ای عزیز را مستدام بدار.
6- سینه ی خود را شکافتم، به هر جای آسمان رفتم این سید (خامنه ای) را دیدم. باید قنبر حضرت خامنه ای کبیر بود.
منبع: نشریه پرتو سخن 16/06/90


روز فاطمه(س)

روز زن، مادر، یا فاطمه اطهر(س)

سابق براین، روز تولد مادر شاه پهلوی را به عنوان روز مادر و روز زن قرار داده بودند، روز شادی و جشن و رقص و پایکوبی، روز عیش و خوشی...

البته مردم روستایی  و قشر کم درآمد آن زمان که سر از این حرف ها در نمی آوردند،روز زن و مادر نمی دانستند، اگر شادی و جشنی هم بود، کادو و رقصی هم بود در بین قشر مرفه و شهرنشین جامعه بود.

اما بعد از انقلاب خیلی چیزها عوض شد، از جمله تاریخ روزمادر، از تولد مادر شاه ایران موکول شد به روز میلاد مادر امامان و همسر امیرمومنان، مردم شادی ها و عروسی ها و کادوهایشان را از آن روز به این روز آوردند، فقط همین... ببخشید نه فقط همین، تغییر دیگری هم که اتفاق افتاد این بود که حالا دیگر قشر کم درآمد و روستاییان هم میدانند روز زن و مادر چیست و چه باید بکنند برای زنان و مادرانشان...

اما کاش نمی دانستند، کاش اصلا تاریخ عوض نمی شد، کاش عروسی ها و جشن های مادر و همسرمان را به روز تولد دختر مظلوم پیامبر نمی انداختیم، کاش با نام فاطمه(س) به رقص و پایکوبی نمی پرداختیم، کاش صدا و سیمای اسلامی ما که قرار بود دانشگاه خانگی ما باشد(که هست) روز منسوب به زهرای اطهر(س) را بزرگ نمی داشت و جشن نمی گرفت،

کاش این همه بی حرمتی اتفاق نمی افتاد...

کاش فرهنگ مان را هم با تاریخ مان عوض می کردیم...

شنیدم اهل دلی در چنین شبی فرزند غائب فاطمه(س) را در میان چراغانی های خالصانه ما برای مادرشان، می بیند، اما...

اما در حال گریستن...

سیدة االنساء در حدیث کساء

سیدة نساء در حدیث کساء

از استاد فاطمی نیا شنیدم که هر وقت خیلی حال داشتید حدیث کساء بخونید، همیشه نخونید اما، سعی کنید لااقل سالی یک بار حال خواندن آن را پیدا کنید،  فرمودند این حدیث سرشار از معارف اهل بیته، حیفه در میان شیعیان مهجور باشه،

من که خودم یه جورایی عاشق این حدیثم، کم توفیق پیدا می کنم که بخونم، اما وقتی می خونمش اشک شوق از چشمانم جاری میشه، شارژ میشم، با این حدیث پرواز می کنم.

اما موضوع حدیث از این قراره که روزی پیغمبر خدا وارد خانة دخترشان، فاطمة زهرا(س) می شوند و به علت کسالتی که داشتند درخواست عبایی می کنند تا کمی استراحت کنند، این عبا همان کساء معروف در حدیث کساء و شاهد مطالب و معارف عالی اهل بیت می شود. چرا که بعد از پیامبر امام حسن و امام حسین(ع) در زیر کساء به جدشان ملحق می شوند، سپس مولا علی(ع) وارد خانه می شود و از پیامبر اجازه گرفته و داخل بر کساء می شود و در نهایت دردانه رسول مهربانی ها، با اجازة پدر، وارد بر اهل کساء، در زیر عبا می شوند. راوی این واقعه حضرت زهرا(س) می فرماید بعد از آنکه همگی در زیر عبا جا گرفتیم پیامبر به قصد دعا دست به سوی آسمان بلند کرد، اما ابتدا شردع به معرفی اهل کساء نمود، که خدایا اینان اهل بیت منند، از گوشت و خون منند، حزن شان حزن من است، آزارشان آزار من است، دوست شان دوست من و دشمن شان دشمن من...پس خدایا رحمت، برکت، غفران و رضوانت را نصیب ایشان نما و "اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا"، بانوی دو عالم می فرماید: در این هنگام خداوند متعال فرمود: " یا ملائکتی و یا سکان سماواتی انی ما خلقت سماءً مبنیه، ولا ارضاً مدحیه و لا قمراً منیراً و لا شمساً مضیئاً و لا فلکاً یدور و لا بحراً یجری و لا فُلکاً یسری الا فی محبت هؤلاء الخمسه الذین هم تحت الکساء" (ای ملائکة من و ای ساکنان آسمانها و سکانداران آن بدانید و آگاه باشید که من آسمان افراشته و زمین گسترده و ماه نورانی و خورشید تابان و افلاک دوار و دریای خروشان و کشتی های در حرکت را نیافریدم مگر به خطر محبت پنج تن آل عبا)

صدیقة اطهر می فرماید: در این هنگام جبرئیل عرض کرد خدایا مگر چه کسانی زیر عبایند؟

نمی دانم چه سری است که خدا این گونه معرفی کرد اهل کساء را: "هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها" که اینان فاطمه اند، پدر فاطمه، شوهر فاطمه، نازدانه های فاطمه...

وقتی فاطمه می گوید: فقال الله عزوجل، وقتی می فرماید: فقال جبرائیل، معنایی جز این نمی تواند داشته باشد که یعنی فاطمه ناموس خداست...

وقتی خدا اهل کساء را برای ملائکه اس با فاطمه معرفی میکند، محمد(ص) را علی(ع) را و حسن وحسین(ع) را برای اهل آسمان با فاطمه می شناساند، یعنی اهل آسمان فاطمه را می شناسند، یعنی اهل آسمان می دانند که فاطمه، فاطمه است...


ادب عشق

آداب عشق 

چند سال پیش با یک جوان 18ساله ای برخورد کردم که برای خدمت سربازی به شهر ما آمده بود، اسمش یادم نیست ولی اهل پارس آباد اردبیل بود، صاف وساده و صمیمی، کمی هم خجالتی؛ چشمان سرخ و گود رفته ای داشت، لاغر اندام و سربزیر بود. از روی کنجکاوی علت سرخی چشمانش را پرسیدم، اولش چیزی نگفت، خجالت می کشید، ولی بعد از کمی صحبت و احساس راحتی و صمیمیت، شروع به حرف زدن از خودش کرد، گفت: شب و روزم شده گریه و زاری و التماس به خدای باری، اولش فکر کردم اهل حال و عرفانه، نماز شب می خونه و واله و حیرانه، ولی گفت:درسته که نماز شب می خونم و گریانم اما نه اهل حال و نه عرفانم. گفت: چندی پیش تو شهرمون با دختری هم سن و سال خودم آشنا شدم، دوست شدیم و رفاقت کردیم، عاشق شدیم و حماقت ها کردیم، البته قصد ازدواج داشتیم و زیاده روی نمی کردیم، اما حالا دیگه باهم نیستیم، نه رفیقیم و نه دوست، علتش را پرسیدم، گفت: یک روز که با هم بودیم و داشتیم صحبت می کردیم البته از نوع عشقولانه اش، دختره ازم پرسید که چقدر منو دوست داری؟ گفتم خیلی، گفت مثلا چقدر؟ خواستم دلش قرص بشه و مطمئن باشه که من اهل خیانت نیستم، گفتم: اخلاق من اینه که اگر به چیزی دل ببندم تا پای مرگ ازش دل نمی کنم، خواستم تریپ لوتی گری بیام براش، گفتم: حتی اگر اون چیز سگ بی ارزشی هم باشه من تا آخر پاش می مونم، گفت: فلانی از این کلمه به بعد بین ما شکرآب شد، دگه منو نخواست، هر کاری کردم تحویلم نگرفت، حالا کارم شده گریه و دعا و التماس که خدایا  معشوقه ام رو از تو می خوام. خواستم راهنماییش کنم، گفتم ولش کن، حتما مصلحت این بوده، خدا تو رو دوست داشته که این طوری شده، همین که خدا رو پیدا کردی با ارزشه، اما اصلا فایده نداشت که نداشت، عشق دختره  کر و کورش کرده بود، شده بود مصداق "حب الشئ یعمی و یصم" خدا رو هم به خاطر دختره می خواست، بالاخره ما کوتاه اومدیم، گفتم: نامه بنویس براش، عاشقانه و پر احساس، ازش معذت خواهی کن و دلش رو به دست بیار، فدایت شوم و بی تو می میرم از این حرفها...بدبختی ما، برگشت گفت من بلد نیستم خوب بنویسم، تو بنویس...

همینم مونده بود که به دختر مردم نامه عاشقانه بنویسم...

نتیجه اخلاقی این قضیه برای من یکی، این بود که عشق کافی نیست عزیز، نحوه ابرازش مهمتره، ادب حضور لازمه، عاشق باید آداب عشق رو هم بلد باشه وگرنه خراب می کنه، هر عاشقی و هر عشقی که می خواد باشه، حتی عشق به خدا هم ادب خودش رو داره، حتی خدا هم که از ضمیر مخلوقش با خبره و علیم و خبیر و بصیره، عاشق بی ادب رو تحویل نمی گیره.

ببینید حبیب خدا چطور با معشوقش صحبت می کنه و ادب حضور و رعایت می کنه، همه دعاهای وارده از اهل بیت، نامه ها و مکالمه های عاشقانه اونا به معشوقشون خداست، کمیل و ابوحمزه و مستجیر و خمسه عشر، همش حرف عاشقانه به خدای بی همتاست، مناجات امیرالمومنین که دیگه غوغاست...

خدایا عاشقم گردان، و با عشق خودت مرا بمیران

ورود امام زمان(عج) ممنوع

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.هنوزتصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود...

برای عروس مهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند.از اینكه دایی سعیدش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخوربود...

کاش می آمد...خیلی از كارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئیس...خودش کارتها را می برد با همسرش!سفارش هم میكرد كه حتما بیایند...

اگر نیایید دلخور میشوم.دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد.همه باشند و خوش بگذرانند.تدارك هم دیده بود." ارگ و دیگر ابزارها"حتما باید باشند،خوش نمی گذرد بدون آنها.شیشه های مشروب را سفارش داده ام خدا کند تا فردا آماده شوند

بهترین تالار شهر را آذین بسته ام.خوبی این تالار این است که کاری ندارند مجلس مختلط باشد یا جدا.چند تا ازدوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود. آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود...

همان شبی که هزار شب نمیشود.همان شبی که همه به هم محرمند.همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمامی مردان داخل تالار که نه به تمام مردان شهر محرم میشود این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم...

همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست.آهان یادم آمد.این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.همان شبی که داماد هم آرایش میکند. همه و همه آمدند حتی دایی سعید

و.....اما.....................کاش امام زمانمان"عج" بود.حق پدری دارد بر ما...

مگر میشوداو نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود،اما آقا آمده بود.به تالار كه رسید سر در تالار نوشته بودند:

(ورود امام زمان"عج" اكیدا ممنوع!)


دورترها ایستاد و گفت: دخترم عروسیت مبارك ولی ای كاش كاری میكردی تا من هم می توانستم بیایم....مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید.من آمدم اما..گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دخترک دعا کرد....


یا صاحــــــــب الــــــــــــــــزمان شـــــــــرمنده ایم...